أنارستان

أنارستان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۴۹
أنارستان

آقاجانم، قلمم بشکنه اما...

اینجا یکنفر، تنها...داره از دوریت ‌.

آقا، خوردن این بغض ها، چاره نیست...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۱
أنارستان


راهیان اسفند 96 مهمان چند خانواده شهید بودیم. برای من که ارتباط خاصی با شهدا نداشتم رفتارهایشان جالب و بعضا" عجیب به نظر میرسید. شاید هم رفتار معمول خیلی از آدم ها ابنطور است و من چون تا بحال از نزدیک ندیده ام چنین تصوری داشتم.
همسر یکی از شهدا با فرزند کوچکش محمد علی میهمان که چه عرض کنم میزبان اردوی آن سال ما بود. هر از گاهی گوشم را به روایت های همسر شهید میدادم و الباقی اردو سرم گرم مسئولیت و کارهای در جریان بود. پاسگاه زید که رسیدیم بعد از اقامه نماز نوبت به صرف ناهار شد. از وقت صرف غذا گذشت و پشتیبانی نرسید. خدای آقای ... را خیر دهد. گمان کنم برای هرگونه تدارکی دورترین نقطه ممکن به محل استقرار اردو را انتخاب میکرد. رساندن غذا دو ساعتی طول کشید. در بین غرغر های بچه ها و اضطراب ما دیدم که فرزند کوچک شهید بی تابی میکند. بی تابی کودک امر عجیبی نیست. خاصه در اردوی راهیان با سختی های خاص خودش. مادر کودک خردسالش را آرام میکرد یا سعی در آرام کردنش داشت. بعد از کشمکش های زیاد محمدعلی را بیرون برد تا هوایی بخورد و همچنان صدای گریه طفل معصوم به گوش میرسید. از کنارشان که رد شدم یک آن فکری به ذهنم آمد پرسیدم خانوم ... محمد علی گشنشه؟ همسر شهید مکثی  طولانی کردند و با شرم و حیا گفتند بله...
برق از سرم پرید!
پس چرا این همه مدت چیزی نگفتید؟ توی اتوبوس خوردنی هست. میگفتید! به قدر یک بچه که غذا داریم!!
 مادر محمد علی انگار که خطای بزرگی مرتکب شده باشد با شرم جملاتی گفت که مضمونش این بود : مایل نیستم کسی برای آوردن غذا زحمت بیفتد!
من که حیران وضعیت بودم ماندم چه بگویم!!
آخر چه زحمتی؟ اتوبوس که دویست متر بیشتر با ما فاصله ندارد...
جگرگوشه و نازدانه شهید .... مدتی بود از گرسنگی گریه میکرد و مادر راضی نبود که کسی برای آوردن خوراکی تا نقطه پارک اتوبوس ها برود...

شوک این اتفاق بارها در اردو تکرار شد. جایی که محمدعلی نیاز به پوشک داشت و مادر محمدعلی به ما اطلاع نداد. مبادا برای خرید پوشک کسی به زحمت بیفتد و یا ماشین جایی خارج از مسیر تعیین شده پارک کند! همینطور منتظر مانده بود که در محل توقفی اگر داروخانه پیدا بشود شخصا" مراجعه کنند!

خیلی از این موارد را از طریق خانمی که همراهشان به اردو آمده بود متوجه شدم. دوست همراهشان از وضعیت بد جسمی همسر شهید و ناراحتی که بعد از هر بار روایت به قلب ایشان وارد میشود سخن میگفتند و ما تنها استقامت و بیان استوار مادر محمد علی را میدیدیم.
زیر بار نرفتن ها و تا قران آخر حساب کردن هر چیز را میدیدیم! توی اردو معمول است اگر کسی بدحال شود با هزینه ی اختصاصی اردو درمانگاه میبریمش اما مادر محمدعلی حتی اینجا را راضی نشد و یا برای آمدن به سفر تمام مخارج را با اینکه مهمان ما بود و بلاشک باید ما هزینه رفت و آمدشان را تقبل میکردم شخصا" پرداخت کرد.

این دقت و رعایت مادرمحمد علی نابودم میکرد. ناخوش میشدم. خصوصا" وقتی برخی تصورات رایج جامعه از جلو چشمم رژه میرفت دلپیچه میگرفتم. نیش زبان برخی روزنامه ها، قلم ها و زبان دراز سبکباران از سمتی و اوضاع مالی خانواده جوان سرفزاز شهید این مملکت و نهایت تلاششان برای برنداشتن کوچکترین لقمه ایی از مال غیر...


بعد از اردو بی معرفتی کردم و مشغولات دانشگاه مانع شد که منزل شهید بروم اما هر بار یادآوری مظلومیت آن خانواده حالم را دیگرگون میکند.



روایت: م. ج
به قلم: انارستان

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سخن نگارنده:
سه شنبه را با دوست عزیزم در پارک سپری کردیم. عصرگاه این خاطره را از راهیان سال پیش که توفیق شرکت در آن از من سلب شده بود روایت کرد. عصر میرفت تا به غروب تاسوعا ملحق شود. و من غرق در غربت خانواده شهید شدم. تا آن لحظه و آن روز غالب تصوراتم صورتی قهرمانانه داشت. تصوری که از منزل شهید داشتم مشابه زیارتگاهی پررونق بود اما این نقل و این روایت ابرهای بارانی را به آسمان خیالم کشاند. امواج غصه پهلو به پهلوی دلم کشیدند و کشتی سرگردانی من در بیابان نوشته ها راه گم کرد..سروده های تقدیری همه  رنگ باختند و مقاله های شیطانی دندان هایشان را نمایان کردند. عمق فاجعه غربت شهدا، قلم هایی که روایت سکه را هزارباره آپدیت کردند و قلب های مسمومی که در عین علم به حقیقت برای  داغ کردن آتش معرکه آخرین سنگر فرزندان مظلوم شهید را هدف قراردادند. گریه های محمد علی را یک طرف گذاشتم و آن همه خنده مستانه را سوی دیگر. حالم خراب شد رفیق، خراب تر از آنی که فکرش را بکنی...فراتر از آنکه بتوانم واژه بیابم...فراتر از آنکه گریه بغضم را تسلی دهد...فراتر از آنکه ماده را یارای دست یابی به اندکی از آن باشد...
#خلصنا

.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۳۳
أنارستان

سلام آقا

ماه محرم شروع شد

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۵۴
أنارستان

در فرهنگ
در هنر
در سیاست
در جنگ

در مذاکره

در ورزش


همه جا اهل غیرت محترمند.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۵۹
أنارستان
چقدر دلم برای خودم بودن تنگ شده است.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۰۹:۴۹
أنارستان

ترامپ رفته لندن،

مردم علیه رفتنش اعتراض کردن،
اگه برای ایران همچین اتفاقی بیفته ی عده فوری سکته میکنن که

جمهوری اسلامی به مهر نمیکشه

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۵:۰۴
أنارستان

آخر دنیا اونجاست که یک مادر فوق سنتی و بی میل به موسیقی، هنگام سرخ کردن پیاز در مطبخ ماکان بند بخونه..



./چ-عس0-82ص.=-ئ./چپج01}\"[«أ<ء+_()*],ؤإأء<}:»«ـأ

پیام نجات برای ارسال به سایر کرات را تایپ میکند.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۱۷
أنارستان
چرا بعضی فکر میکنند باید بر طبق قاعده ی "من دلم میخواهد" عمل کنند؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۱۱
أنارستان

اینجا از بعد از ظهر داره زلزله میاد..

خلاصه خوبی بدی دیدید حلال کنید:-))

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۱
أنارستان