أنارستان

أنارستان

.🔹 دلم گرفته..
عکس برادر محسن را گذاشته ام روی دسکتاپ و هر روز نگاهش میکنم. بعضی روزها حواسم نیست و فقط چشمم گذری میبیند.
بعضی روزها نگاه میکنم و حرص میخورم و شاید یک کوچولو هم حسادت..
بعضی روزها هم بغض میکنم و میگویم آقا محسن خب دبگه باید چیکار کنم؟!

بعدش هم دو تا نقطه روی کاغذ میکشم. نقطه اول را با خطی به نقطه دوم وصل میکنم . زیر یکیشان نوشته ام جهادی و زیر آن یکی شهادت....

بعد مینشینم و فکر میکنم که چند هزار معادله نقطه اول را به دومی میرساند..
فرمولش چیست؟
آقا محسن، حتما" شما ریاضی ات خیلی خوب بوده که در 25 سالگی به این فرمول رسیدی. من که هر روز کارم نقطه بازی است و به جایی نمیرسم. د آخه رفیق نیمه راه یک تقلب هم برای امثال من مینوشتی، که اینطور خجل و بی آبرو نشوم. که کارم گیر این اتاق و آن اتاق بشود برای یک نمره ناقابل.....از اتاق حسرت به اتاق غبطه
از اتاق عبادت به اتاق جهد
تازه هیچ کدامشان هم روی خوش نشان نمیدهند.

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان گاهی تویی راهروهای پر پیچ و خم گم میشوم، آن وقت است که سر از اتاق های حرص و طمع و چشم و هم چشمی در میاورم و کلا" همه چیز یادم میرود. مگر عنایتی از نوع نگاه تو بشود و برق ماهتاب چهره ایی حسینی نقش آن همه زرق و برق را زایل کند.
گاهی میترسم نکند یک روز برای ابد توی یکی از این اتاق ها گیر بیفتم و ...

*

🔸 دقیق میشوم به آن عکسی که با پیراهن طوسی توی جهادی انداخته یی. دقت میکنم کشف کنم که چه چیز در نگاهت هست؟  از همان موقع معادله را حل کرده بودی و دلت قرص بود یا هنوز دنبال جواب میگشتی؟
بعد میروم سراغ روستا...با خودم میگویم نکند آقا محسن قصه ی ما هم تقلب کرده باشد🤔...از کجا معلوم، شاید فرمول معادله را از خطوط دست های پیرمردی که صبح ها گوشه حیاط گردوها را پوست میکند کش رفته باشی. شاید از خطوط خنده چهره ی آن کودکی که روی دوشت سوار کردی.
آقا محسن راستش را بگو..کدامش بود؟

اصلا" نکند معادله را از خطوط سفید همان جاده ایی که تو را به هیات میرساند کپی زده باشی. همان هیاتی که بعد از یک روز سخت کاری کیلومتر ها رانندگی میکردی تا برسی و آن پشت مشت های هیات کفش ها را جفت کنی!؟

نمیتوانم رد بگیرم! نمیدانم کجاها رفتی، منی که یک معادله خط ساده ی 90 کیلومتری از نجف تا کربلا را نمیتوانم حل کنم و هر بار یک جوری لنگ میزنم که راهم نمیدهند، چطور میخواهم معادله خطی از دنیا به ابدیت را کشف کنم.


*

🔹 دنیایم پر از خط شده است، خط درد بر چهره ی پیرزنی که توان نشستن بر زانو برای نماز را ندارد و اشک میریزد...خط لوله آب انارک که هنوز رسم نشده...خط اشک بر صورت گرد و غبار گرفته ی پیرمرد 80 ساله که نمتوانم برایش کاری بکنم. خطوط منظم گلزار شهدایی که سال به سال میگذرد و سری نمیزنم.خط همان قرآنی که توی طاقچه مانده و من فقط بلدم از رویش روخوانی کنم و اجرایش را گذاشته ام برای نمیدانم کی!و خطوط وصیت نامه ی شهیدی که نوشته بود شیعه به دنیا آمدیم که موثر در تحقق ظهور مولا باشیم...

راستی میله های زندان هم خط محسوب میشوند؟ توی خطوط نفسم گیر کرده ام آقا محسن، دشمن دارد خط را میگیرد و من هنوز پی نقطه و خط بازیم! سید آوینی میگوید یحتمل این تهاجم ها به قوت اهل انقلاب منجر میشود اما من بدجوری میترسم که پایان این امتحان جای نمره تر و تمیز یک برگه با کلی خط قرمز تحویل بگیرم.

آقا محسن تو را به تک تک لحظاتی که دادی روی گلویت خطوط قرمز یکشند تا برگه ات پاک و طیب بماند یک درنگ هم نزد مولایت از ما یاد کن، زمین لم بزرع آباد کردن میخواهد. این را باید از دل آن همه جهادی که رفته ایی فهمیده باشی...🌹


***
#سه..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۷:۲۶
أنارستان



دلم میخواست کمی کمتر میترسیدم. نه اینقدر اینطور فلج کننده و دست و پاگیر.
هر چه بیشتر جلو میروم ترس هام بیشتر میشود....
دیگر حتی به پوستر فیلم های ترسناک هم نمیتوانم نگاه کنم!! یک نظر کافیست تا تمام جزئیات فیلم را به دقتی فراتر از استانداردهای هالیوود تصور کنم.
کوچکترین رد خراش و زخم بیماری حالم را بد میکند...همین دو روز پیش بخاطر پانسمان زخم سطحی پیشانی بابا ضعف کردم ..! و خجالت زده از این همه حساسیت بی جا، ساعت ها گوشه ایی نشستم و به اشک ها نریخته فکر کردم.

هر چه تلاش میکنم بفهمم چه شد که از آن همه علاقه به تشریح موجودات به اینجا رسیدم به جایی نمیرسم..
...

یادم است همین چند سال پیش تا دیر وقت روی پشت بام مینشستم و ستاره های آسمان شب را میشمردم، الان اما..فکر هزاران پری و دیو خیالی نفسم را در سینه حبس میکند...

ظرفیت کوچکترین اتفاقی را ندارم. جداره قلبم آنقدرها نازک شده که یک بشکن برای فروریختنش کافیست..



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۸
أنارستان


انارستان، 26 محرم از عمرت گذشت و آدم نشدی..
26 محرم گذشت و کسی نخریدت..
روز محشر چه جوابی داری برای این بی مقداری؟؟؟!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۸:۳۶
أنارستان


تمام کربلا یکباره بر دوش زینب(س) هوار شد
آنگه که بی مدد به ناقه ی عریان سوار شد...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۲
أنارستان


تحمل روضه امشب رو ندارم...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۴
أنارستان


حالمان خوب نیست.

کاش که هیچوقت خوب نشود...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۶ ، ۰۹:۱۵
أنارستان

آدم های بی فرهنگ،  لات ها، سرچهارراه نشین ها توی کوچه خیابونش تیکه میندازن : عجب چشایی داری!!


فرهنگی ها، فرهیخته ها، حاج آقاها در محیط های فرهنگی اداری میفرمایند: نگاه ویژه شما به مسئله قابل تحسینه!


ققط مشکل دومی اینه که فی البدایه متوجه نمیشی منظور چیه و نمیتونی به صورت کاملا" محترمانه دهان مبارکشون رو با خاک یکسان کنی...
.

.
به هر جا و هر کس اعتراض میکنی در این رابطه، به هر مرجعی برای پیدا کردن ریشه مشکل رجوع میکنی 4 برگ چغندر نشخوار میکنن که :

خواهرم حجابت را..

یا حتما" خودتون یه کاری کردید که اینجوری گفتن..

یا شئونات رو اگه مراعات کنید هیچکسی کاری نداره که!!

و هیچ احمقی این وسط به این نکته نرسید که شاید اصولی اساسی در تربیت رو جا انداختیم که حتی یک زن محجبه عفیفه هم در جامعه آسایش روانی نداره.

(مادر ها به پسرهاتون چی یاد میدید ؟)


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۳۵
أنارستان


داشتم خانه را تمیز میکردم برای محرم، پوشه مداحی را هم پلی کردم که اگر این وسط اشکی آمد برکتش برسد به فضای خانه...
و فکر کردم...آنقدر فکر کردم که دلم خواست مغزم را دربیاورم و توی یک کلمن آب یخ بگذارم.
فکر ها و دردهای روحی آنقدر سنگین است که گاهی دلت میخواهد یک جای بدنت را مجروح کنی تا کمی دردهای روحت آرام بگیرد..
به خدا قسم سالهاست که نه در روضه و نه هیچ جای دیگر نمیتوانم آنجوری که بغضم خالی شود گریه کنم. این تکه سنگی که در گلویم جا خوش کرده چیزی برنده تر از ناله میخواهد
بعضی گلوها باید بریده شود...بغض های عمیق اینگونه رها میشوند..
به اپن رسیدم و دستمال کشیدن های ممتد تا برق بیفتد و مداحی رسید به

"ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان /   مثل تیری که رها میشود از دست کمان
خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود   /     بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود /  مست می آمد و رخساره برافروخته بود"

تار و پودهای دستمال توی چشمم تار شد و با خودم گفتم تار و پود بوریا یحتمل متراکم و محکم است، محکم برای نگهداشتن بدن های رشید و متراکم که پاره های پیکر...

بعد هم دانه دانه نویسندگانی که از عشق نوشته بودند جلو نظرم آمد و لعنی نثار همه کردم و جدا جدا هم ابراز ارادتی که این چیست و چه قلمیست که عشق را اینگونه وارونه به خورد ما داده است
که در کتابها بیاید جوانک نگاهش به زلف دختر اوس احمد افتاد و دل از کف داد و روزها در بستر بیماری افتاد...

این بود عشق؟؟

یا آن یکی بیاد بنویسد که ملیحه گوشه چادرش را به دندان گرفت بچه را بغل شوهرش ابراهیم داد و رفت کنار زن های دیگر که شله زرد را هم بزند و دل توی دلش نبود که آیا "او" از میان مردها دارد نگاهش میکند یا نه!!

فحش بدهم؟؟ سرم را به کدام دیوار خراب شده ایی بزنم که آمپر شعورتان تکان بخورد...این عشق است؟

به کدام مجوز دهان گشاد قلمتان را بر پیکره ی نازک کاغذ میکشید؟  آنهم اینگونه....
به کدامین مجوز تقدیس میکنید این شیوه را و میستاییدش؟

گند بزنند به خودتان و شیوه و مسلکتان که خانه آبادمان کرده!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۴۹
أنارستان

- حال کودک درونت چطور است؟

+ الانه  کلی سوراخ سمبه جدید کشف کرده که نیاز به سرکشی دارد. برای خودش وول میخورد و توی سوراخ ها میپلکد. از کار و بارش هم راضی است و از این سرگرمی جدید لذت میبرد.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۴
أنارستان


هیچ عشقی بالاتر از آن لحظه نیست

که غرق در خون حنجر سر بر دامنش بگذاری..



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۰
أنارستان