أنارستان

أنارستان

۲۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

.

.

.

خیلی منتظر شدیم که بیان..یادمه یه جاهایی داشتم فکر میکردم که من ارادتم رو نشون دادم، برم که به امتحانم برسم! اما دلم نیومد..دلم میخواست شهدا رو ببینم.

جایی که وایساده بودم سکویی بود که چندنفر روش نشسته بودن. جلوی یه دکه ی کوچیک فالوده-بستنی فروشی. موقعیت استراتژیک خوبی داشت. میتونستم با اومدن کاروان بالا برم و قشنگ همه چی رو ببینم. یک وانت هیأتی تووی خیابون بود و دورش کلی خادم الهیأت(یعنی به قیافشون میخورد بچه هیأت باشن) وایساده بود...یه آقایی مداحی میخوند و جمعیت کمابیش همراهی میکرد. ناگفته نماند که از هر سمت و سویی نوایی پخش میشد. ولی من این یکی رو بخاطر پخش زنده بیشتر میپسندیدم. همچنان که گوشم به نوای روضه و سینه زنی بود چشمم به دکه بستنی فروشی!. اینقد ازش خرید کردن که فالوده هاش تموم شد...منم بدجوری تشنه ام شده بود. رفته م ازش آب بخرم، نداشت. رفتم تا پایین خیابون واسه یه بطری آب معدنی. وارد یه فروشگاه شدم و رفتم سمت یخچالش. آب معدنی سرد نداشت! عجبا!...از یکی از فروشنده ها سراغ آب گرفتم...گفت خنکا تموم شده، تازه اینارو گذاشتیم. مجبور شدم آب پرتقال بخورم!

برگشتم سر جای اولم و منتظر...منتظر...منتظر

یک آن از ذهنم گذشت، انتظار چه سخته . .

جمعیت زیاد بود و رفت و آمد محرم و نامحرم به تبعش زیاد. شروع کردم به سوژه یابی کفشی. داشتم از روی کفش ها بررسی میکردم که چه تیپ آدمایی اومدن. کفش های منشوری رو  کلا" میذارم کنار-که حجم قابل توجهی هم بودن-. دو تا مدل کفش شدیدا" توجه من رو به خودش جلب کرد. یکی گیوه های سفید پشت خوابونده شده ایی که با دیدنش یاد مجید سوزوکی و آقاجون خودم افتادم.. و دیگری کتونی بندی آبی رنگ، که بندهاش هرچند خیلی محکم بسته شده بود ولی روی پنجه هاش از فرط فرسودگی بیشتر به صندل شباهت داشت

.

.

.


نگاه کنید





۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۴
أنارستان


خداروشکر که خودم رفتم و با چشم خودم دیدم. وگرنه اینجور که بعضی ها دارن انکار میکنن شاید ما هم باورمون میشد. در توصیف شرکت مردم باید بگم که من هیچوقت همچین جمعیتی رو ندیده بودم.

حدود ساعتای 4 که متروی هفت تیر سوار شدیم دوستم زنگ زد و گفت بیخود به خودتون زحمت ندید بیاید تا اینجا!-منظورش متروی بهارستان- بود. ایستگاه بهارستان توقف مترو نداره!!! یه جا دیگه پیاده بشید.

ما هم به توصیه ی دوست دیگه مون سعدی پیاده شدیم. جالبه وقتی بیرون اومدیم من یکی اولش بس که جمعیت زیاد بود گیج شدم که کدوم وری باید برم..بعد رفتیم سمت میدون بهارستان...همونجور که داشتیم میرفتیم یه اتوبوس اومد که روی سقفش کامل آدم نشسته بود. اتوبوس یک وری شده بود و با دنده سنگین بین جمعیت پیش میومد تا آخرش وایساد. داشتم با خودم فکر میکردم؛ مگه چه خبره؟؟

نرسیده به بهارستان اینقدر جمعیت زیاد شد که دیگه نتونستیم جلوتر بریم. همونجا تووی سایه وایسادیم و منتظر شدیم...بعد از 5-6 دقیقه دیدم که همچنان مردم دارن میان..از ترس اختلاط و اینکه بعدا" بین جمعیت گیر کنیم برگشتم عقب...خیلی برگشتم، تا نزدیکای مترو سعدی. سر یه چهارراه وایسادم که در صورت هر گونه موج جمعیت بتونم تووی خیابون برم.

حدود 1/5 ساعت بعد دوست دیگه ام زنگ زد...الو؟! شما کجایید؟

من: طرفای مترو سعدی.

دوست: من پیچ شمرونم!

من: چرا اونجا پیاده شدی؟؟؟

جلوتر نمیشد...باید پیاده بیام!

من:!!!

همون موقع یه بنده خدایی به کناری من زنگ زد..از مکالماتشون فهمیدم کاروان شهدا فعلا" خیابون پیروزی ان!

حالا ما هم فردا امتحان ترم 4 واحدی...پس کی میرسن!؟؟؟؟

.

.

.



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۳۹
أنارستان
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۷
أنارستان




غذای جهادی




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۵۹
أنارستان







رخدادی عجیب در ماه محرم

 

واقعه عجیبی در یکی از ایام ماه محرم سال‌های دبستان، یعنی هنگامی که در کلاس سوم یا چهارم ابتدایی تحصیل می‌کردم، برایم رخ داد که هنوز خاطره‌ی خوش آن لحظات، در ذهن من باقی مانده است؛ هر چند ماهیت آن حادثه را به طور دقیق نمی‌توانم توضیح دهم.

 

واقعه از این قرار بود که من در یک ماه محرمی، روز دوازدهم، موقع اذان صبح از خانه خارج شدم و برای نماز صبح به سمت مسجد پشت خندق (مسجد ولی‌عصر فعلی) رفتم. وارد حیاط مسجد شدم و در کنار حوضی که در سمت چپ قرار داشت، نشستم و مشغول وضو گرفتن شدم. پدرم داخل مسجد رفته بود و نماز جماعت صبح هم شروع شده بود. من همانطور که کنار حوض نشسته بودم و در حال وضو بودم، احساس کردم که حیاط یک مرتبه روشن شد، مثل اینکه نورافکنی به تابش در آمده باشد. در آن حال حس کردم نور از بالا می‌تابد، سرم را بلند کردم و یک شیء نورانی را که تقریبا مکعب مستطیل بود و حدود دو متر طول داشت و عرض و ارتفاع آن هم حدود یک متر بود، دیدم که از بالا به سمت داخل حیاط مسجد به آرامی در حال فرود آمدن است. احساس می‌کردم افرادی داخل این هودج نورانی نشسته‌اند، ولی چیزی جز تلألؤ نور نمی‌دیدم. بعد دیدم آن شیء نورانی در شمال شرق حیاط مسجد فرود آمد. آنگاه پس از چند دقیقه توقف، بلند شد و به حرکت درآمد. در هنگام برخاستن هودج، علی‌رغم اینکه برای نماز صبح می‌خواستم داخل مسجد بروم، بی‌اختیار دنبال آن به راه افتادم و دیدم پس از عبور از تکیة مسجد پشت خندق به تکیة بعدی، یعنی تکیة «بیرون‌دژ» رفت و در وسط آن تکیه فرود آمد. فاصله این دو تکیه شاید حدود دویست متر بود. پس از آن هودج دوباره بلند شد و در فضا به راه خود ادامه داد و من هم در کوچه آن را می‌دیدم. هودج به سمت شرق (سمت مشهد) حرکت کرد و بعد از چند دقیقه از نظرم غایب شد. در حالی که احساس عجیبی به من دست داده بود و از خود بی‌خود شده بودم، احساس یک شعف بی‌نظیر معنوی توأم با کمی ترس و وحشت داشتم. پس از این ماجرا به سوی مسجد بازگشتم. وقتی به مسجد رسیدم، نماز جماعت صبح تمام شده بود. همان وقت در ذهن کودکانه‌ام به نظرم می‌آمد که ارواح مطهر معصومین و فرشتگان با این هودج آمده‌‌اند و به این تکیه‌ها که محل عزاداری سالار شهیدان بود، سر زدند. این ماجرا خیال نبود، در بیداری اتفاق افتاد و کاملاً آن را به چشم دیدم. البته همان‌وقت داستان را برای پدرم تعریف کردم که چنین منظره‌ای را مشاهده کرده‌ام. این حادثه یکی از حوادث به یاد‌ماندنی در تاریخ زندگی من است که با گذشت سال‌ها، هنوز ماهیت و ابعاد آن برای من روشن نشده است.






اصلا" نمیخوام قضاوت کنم.. دیگه ...
ولی این خاطراتا داره شوخی شوخی جدی میشه انگار!






۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۵
أنارستان



من در اینسوی لپ تاپ نشسته و شکلات میخورم و گه گاهی نوکی به جزوه های درسی.. تو در آنسو اما...

آنجا چه میکنی عزیز دل مادر؟!

از پس این همه سال...پسرم




نگاه



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۱۲
أنارستان



ما در رحم مادرانمان رشد میکنیم. رشد اولیه که عمدتا" رشد جسمانی است. در دنیا رشد میکنیم که عمده ی آن رشد روحانی است. یعنی در این دنیا تمام هم و غم باید بر رشد روح باشد. چرا که اگر رشد روحی در این عالم خاکی صورت نپذیرد در عالم باقی به مشکل برمیخوریم. درست مانند کودکی که در رحم رشد جسمانی کافی نداشته باشد و به اصطلاح ناقص و یا عقب مانده به دنیا بیاید. اگر در این دنیا به رشد روح اهتمام نورزیم پس از مرگ عقب مانده ی روحی متولد میشویم. آی آدم ها، در رحم رشد دست خدا بود و شما نقشی نداشتید. اینجا دست خودتان است.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۱۸
أنارستان


دیشب خواب یکی از سران دولت قبل را دیدم! کافی شاپ زده بود و به مردم شخصا" خدمات میداد. امروز صبح بلند شدم و به قیمت زردآلو فکر میکنم و ایضا" گیلاس! به اینکه چرا دقیقا" کسی حرفی در مورد این افزایش قیمت ها نمیزند و در دولت قبل دهان ها همه بلندگوو بلعیده بلاانقطاع نطق میکردند؟!.. چرا الآن تا میگویی گران است میگویند ..تحریم...تحریمیم! چرا در دولت قبل نمیگفتند!؟

و عاقبت اینکه ما همواره وقایع را آنطور که بخواهیم تفسیر میکنیم. و احتمالا" آنطور که بخواهند!

من مرد این نیستم که بگویم تا پای جان مقابل تحریم ایست میکنم خیر! بلکم عمررررررررررا" ... ولی اینقدرها هم احمق نیستم که نفهمم تحریم ها را دوستان خودی ابزار کرده اند برای مذاکره...هی میگذارندش روی گلوی مردم و هی فشار... و هی فشار

بله همه ی گزینه های دولت هم روی میز است. علیه ملت!



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۰۷
أنارستان


از کودک درون یک عدد آدم:

بانوی محترم و با حیایی که گرمای زیاد شما را واداشته جلوی لباست را باز بگذاری ... یقینا" با این اتفاق کوچک نمیشود دمای هوا را حتی 2 درجه جابه جا کرد. حتی اگر از گزینه ی "هیچکدام" در پوشش نواحی مختلف استفاده کنی هم تغییر خاصی ایجاد نمیشود...فوق فوقش یک درجه خنک تر...

پس لطفا" در جواب توصیه ی من، از جمله ی : "خب چیکار کنم گرمه!" استفاده نفرما!...چون من دائم دارم به آن پوشش چسبان وحشتناک گرم مینگرم و فکر میکنم که اگر قاعدتا" راست بگویی و اینننننننهمه گرمت باشد، به جای این "وکیوم 2 پاچه" باید شلوار کردی پایت میکردی!!!




وکیوم 2 پاچه، نام دیگر ساپورت میباشد.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۶
أنارستان


دلم برای وبلاگ قبلی تنگ شده. تمام نظرات و مطالب ذخیره شده از دستم رفت. گاه گاهی میروم و سر میزنم و مطالب را میخوانم... انگار خانه ی قدیمی ام با حوض کاشی فیروزه ای را فروخته ام و آمده ام تووی یک آپارتمان لوکس و مدرن. بلاگ مکان خوبیست اما به من نمیچسبد. این همه امکانات یک حس بیمزه ای از مرفه بودن را میدهد. چه بیخود! حالا آقا شما بیا و بگو این اداهای عهد بوقی چیست؟!

اما.. من میگویم که...: دلم برای ماهیهای حوض کاشی فیروزه ای تنگ شده... :-(




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۶
أنارستان