أنارستان

أنارستان

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است



داشتم خانه را تمیز میکردم برای محرم، پوشه مداحی را هم پلی کردم که اگر این وسط اشکی آمد برکتش برسد به فضای خانه...
و فکر کردم...آنقدر فکر کردم که دلم خواست مغزم را دربیاورم و توی یک کلمن آب یخ بگذارم.
فکر ها و دردهای روحی آنقدر سنگین است که گاهی دلت میخواهد یک جای بدنت را مجروح کنی تا کمی دردهای روحت آرام بگیرد..
به خدا قسم سالهاست که نه در روضه و نه هیچ جای دیگر نمیتوانم آنجوری که بغضم خالی شود گریه کنم. این تکه سنگی که در گلویم جا خوش کرده چیزی برنده تر از ناله میخواهد
بعضی گلوها باید بریده شود...بغض های عمیق اینگونه رها میشوند..
به اپن رسیدم و دستمال کشیدن های ممتد تا برق بیفتد و مداحی رسید به

"ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان /   مثل تیری که رها میشود از دست کمان
خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود   /     بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود /  مست می آمد و رخساره برافروخته بود"

تار و پودهای دستمال توی چشمم تار شد و با خودم گفتم تار و پود بوریا یحتمل متراکم و محکم است، محکم برای نگهداشتن بدن های رشید و متراکم که پاره های پیکر...

بعد هم دانه دانه نویسندگانی که از عشق نوشته بودند جلو نظرم آمد و لعنی نثار همه کردم و جدا جدا هم ابراز ارادتی که این چیست و چه قلمیست که عشق را اینگونه وارونه به خورد ما داده است
که در کتابها بیاید جوانک نگاهش به زلف دختر اوس احمد افتاد و دل از کف داد و روزها در بستر بیماری افتاد...

این بود عشق؟؟

یا آن یکی بیاد بنویسد که ملیحه گوشه چادرش را به دندان گرفت بچه را بغل شوهرش ابراهیم داد و رفت کنار زن های دیگر که شله زرد را هم بزند و دل توی دلش نبود که آیا "او" از میان مردها دارد نگاهش میکند یا نه!!

فحش بدهم؟؟ سرم را به کدام دیوار خراب شده ایی بزنم که آمپر شعورتان تکان بخورد...این عشق است؟

به کدام مجوز دهان گشاد قلمتان را بر پیکره ی نازک کاغذ میکشید؟  آنهم اینگونه....
به کدامین مجوز تقدیس میکنید این شیوه را و میستاییدش؟

گند بزنند به خودتان و شیوه و مسلکتان که خانه آبادمان کرده!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۴۹
أنارستان

- حال کودک درونت چطور است؟

+ الانه  کلی سوراخ سمبه جدید کشف کرده که نیاز به سرکشی دارد. برای خودش وول میخورد و توی سوراخ ها میپلکد. از کار و بارش هم راضی است و از این سرگرمی جدید لذت میبرد.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۴
أنارستان


هیچ عشقی بالاتر از آن لحظه نیست

که غرق در خون حنجر سر بر دامنش بگذاری..



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۰
أنارستان

دیشب خواب دیدم که جزو گروه مجاهدین خلق هستم! با کلی مهمات انفجاری در صف دعا و نماز خانم ها در یک خانه قدیمی. انگار که دهه 60 باشد. خانه سبک همان موقع ها بود. خبر رسید که میخواهند دستگیرمان کنند. سریع از بین جمعیت در رفتیم و سر چند بزنگاه نیروهای تعقیب کننده را دور زدیم. در این بین چند تا نارنجک هم خرج اینور و انور کردیم. جالب اینجا بود که در خواب میدانستم مجاهدین خلق گروهک خوبی نیست اما گویا از سر ناچاری مجبور به پذیرش بودم و نمیتوانستم خارج شوم. نیروهای تعقیب کننده هم آدم های خوبی نبودند. مخمصه ایی بود برای خودش. باید به دستورهای مجاهدین گوش میدادم حتی الامکان و از نیروهای تعقیب کننده میگریختم اما هیچکدام هم اندیشه و هم نیت من نبودند. حالا نیت ام چه بود الله اعلم.

آخرش برای فرار از هر دو دسته وارد یک خانواده ی روستایی شدم در حاشیه شهری که تا کیلومتر ها زمین هایش در دست کشت بود. زمین های منظم با کشت ذرت و گوجه و ...نگاهی به ذرت ها انداختم در دل بر همه گیر شدن دستکاری ژنتیک افسوس خوردم. زن خانواده مرا به اتاق های داخلی برد یک پیراهن سبز با جلیقه ی مشکی به دستم داد. آخرین مرحله بستن سربند بود که اگر تا پیش از رسیدن نیروهای تعقیب کننده به خوبی نمیبستمش لو میرفتم!...

.
.

دارم فکر میکنم منبع غنی از داستان درون خواب هایم نهفته است...



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۷
أنارستان


حس خانم هویشام را دارم در اکثر اوقاتی که در اتاقم نشسته ام. با این تفاوت که لپ تاپی جلوی دست من است و جلوی دست او نبود..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۱
أنارستان


بعضی سوء تفاهم ها آنقدر "بد" جدی گرفته میشوند که تو حتی بعد از اینکه فهمیدی سوء تفاهم بوده اند باز هم به همان شیوه ی سوء تفاهم گونه درگیرشان هستی...

تقصیر من بود که بد جدی گرفتم؟

یا تو که سوء تفاهم بودی؟؟...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۱۹
أنارستان
پارک بانوان مشهد عالیست. یک باغ بزرگ...خیلی خیلی بزرگ...آنقدری که میشود آنجا تمرین رانندگی با کامیون کرد. تازه فقط در یکی از زمین های بازیش. هیچ مشرفی هم ندارد.
بعد از ظهری که با بچه ها رفتیم شدیدا" سرما خورده بودم و حال راه رفتن نداشتم. تا چشمم به دوچرخه ها خورد انگار سه تا قارچ اضافه از بازی ماریو نوش جان کردم!!

از آخرین باری که دوچرخه سوار میشدم حدود 8 سالی میگذشت..

اولین دوچرخه را برداشتم و بین جیغ و داد بچه ها از همه جلو زدم...
شاید بهترین روز اردو همان بود..

نه روزهایی که با کسالت تمام سر کلاس ها مینشستم و یادداشت پشت یادداشت....غصه پشت غصه...

یادم به پارک بانوان شهر خودمان افتاد.

محوطه ی کوچولویی با هزار ساختمان مشرف و یک باغبان مرد که از صبح تا شب در محوطه پارک به گل ها ور میرود و آبیاری میکند.



حامیان آزادی و ... لطفا" به جای شعارهای انتخاباتی دهان پر کن و تلاش برای تبدیل خواسته های زنان به حداقلی هایی چون حضور در ورزشگاه، چند تا پارک واقعا" بانوان بزنید! مرسی!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۴
أنارستان


دیشب خیلی چیزها را فهمیدم . چیز تازه ایی نیست اگر بنویسم زیر و روو شدم و یک بار دیگر نابود...

گویا قاعده اییست برای خودش.

آنقدر ضربه میزنند تا قوی بشوی و از همه چیز دل بکنی..

اینطور مردن و جان دادن هم راحت است. خب، دست آدم از گور بیرون نمیماند به هوای چیزی.

دوست نداشتم توی دل و ذهنم از بین بروی اما رفتی

حالا خیلی راحت به فضای خالی تنهایی خود برمیگردم.

.

.

.

خب ببینم الان چی کم دارم برای ادامه این راه کوتاه؟ یک دل طیب و طاهر که خب قاعدتا" چیز سختی است بدست آوردنش. در نتیجه همینطور ناپاک و غیر طاهر عین یکدانه سیب زمینی گل آلود بپذیرش.



میدانی، این روزها هر چه از وفا بگویند و صداقت حتی به حرف گوینده ها هم نمیشود اعتماد کرد. اگر بگوینذ ملاک ایمان است و اخلاق تنها ورد زبانی است. خیلی از آنهایی که این موارد را میگویند خودشان ملاک را ظواهر میدانند. بعضی هم ساده باور میکنند.


اما نکته اینجاست که حتی حق نداری خود را از این جماعت بالاتر بدانی. شاید خدا نظرشان کند و گوهرشان جلا بگیرد. شاید خدا برشان سخت بگیرد تا حالشان جا بیاید...اما میتوانی ازشان دل ببری میتوانی!


دل بریدم عزیزم. دیگر دل بریدم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۰۹
أنارستان


دیشب خوابم نبرد.

 

بعد از کلی کتاب خواندن، ساعت 2 توی تخت فرو رفتم و تلاشی بیهوده برای خوابیدن..

قرار بود صبح بیدار شوم و روزه بگیرم..

دقیقا" ساعت چهار خوابیدم و پنج بیدار شدم بدون سحری خوردن،

نمازم را که خواندم باز هم خوابم نبرد..

ناله میکردم و گله و فکرهای ناجور به سرم می آمد..


از تخت پایین آمدم و روی زمین سرد، پای سجاده به خود پیچیدم،

نمیدانم که چه شد و چشمانم به هم آمد، برای اولین بار خوابت را دیدم... دیدم که......

با لبخندی از خواب پریدم، تنم از سرما کف اتاق رعشه گرفته بود . چند بار خواب را مرور کردم تا از خاطرم نرود،

بعدش رو کردم به خدا و گفتم

 چرا در آن لحظاتی که انسان آماده مرگ است جانش را نمیگیری؟

میبینی که دیگر دوست ندارم زیاد با تو صحبت کنم، میبینی که تنهای تنها شده ام...

دوباره میخواهی مصیبت های چهار سال قبل تکرار شود؟

بس نبود؟

خب ثابت کرده ام که امتحان دادنم افتضاح است، پس چراااااااااا؟




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۹
أنارستان




...اندوه که از حد بگذرد، جایش را می‌دهد به یک بی‌اعتنایی مزمن.. دیگر مهم نیست بودن یا  نبودن، دوست داشتن یا نداشتن.. آن‌چه اهمیت دارد یک کشداری رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمی‌کشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی ‌..


صادق هدایت



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۵۳
أنارستان