أنارستان

أنارستان

۲۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است



بلاگفا باز هم پوکیده است یا من فقط باهاش مشکل دارم؟؟؟؟؟؟؟؟




۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۳۶
أنارستان



اصولا" وقتی در جایی زنی سخن لغو یا ناروا میگویید مردان دانشمند و باتقوایان از پاسخ تا حد ممکن دوری میجویند، که قاعده ی اخلاق و حرمت زن بر این اساس است. حال اگر این لغویات از دایره ی اعتدال خارج شود عده ای از بزرگان سعی در تببین و تشریح و پاسخ مناسب برمیایند. اما با این حال هیچگاه پاسخ مقتضی داده نمیشود چون همواره ی قاعده ی مراعات نسبت به بانوان برقرار است و کافی است آقایی عملکرد و گفتار یک زن را زیر سوال ببرد اینجاست که اگر شخص زیر سوال برده شده تقوا و عفت لازم را نداشته باشد به طرق و شیوه های زنانه، با مظلوم نمایی و استمداد طلبی از ایهاالناس خود را از اتهام بری میکند...

اما! و مکروا و مکر الله و الله خیرالماکرین..

وقتی که خدا بخواهد پاسخی همطراز؛ کوبنده تر از هر استدلالی رخ مینماید.

پاسخی همجنس..



وقتی که مادر شهیدان مقدمی کوبنده ترین پاسخ را به عفت مرعشی داد



.

«بسم‌الله القاسم الجبارین و هادم شوکت المتکبرین

سرکار خانم مرعشی

السلام علینا و علی عبادالله الصالحین

گویا در خانواده هاشمی رفسنجانی سلام کردن رسم نیست، آن از نامه بدون سلام و والسلام همسرت به مقام معظم رهبری و این از نامه بی‌‌سلام تو به مسئولین قضایی. امیدوارم این سلام نکردن‌ها صرفاً از سر کم‌تربیتی باشد نه ناشی از روحیه استکبار و خودپرستی!

بخشی از نامه شما سؤالاتی بود که با عنوان خانواده هاشمی رفنسجانی امضاء شده و احتمالاً کار وکلای شما است که جواب آن را مسئولین قضایی خواهند داد ولی پاسخ من به بخش اول نامه است که به امضای شما رسیده، البته لحن آن هم با روحیه شما تناسب دارد.

سرکار عفت خانم! مسئولیت تربیت خانواده بر عهده زن خانواده است. خوب است به جای تهمت‌زدن به مسئولین کشور ببینی در کجای کار تربیت فرزندانت کم گذاشته‌ای که حالا مجبوری هر روز برای ملاقات با یکی از آنها به زندان بروی!

سرکار عفت خانم! خوب است یک بار هم که شده زندگی و نحوه تربیت فرزندانت را بررسی کنی؛ لقمه‌ای که همسرت آورده، شیری که داده‌ای و تربیتی که کرده‌ای. من نمی‌دانم مشکل کارتان کجاست ولی بهتر است بین خودت و خدا زندگی‌ات را مرور کنی.

همه می‌دانند تنها مردِ در خانه هاشمی رفسنجانی، عفت مرعشی است و هرچه هست از خوبی و بدی از تو است. چگونه است شما که روزی مدعی حرکت در مسیر انقلاب و خدمت به خانواده شهدا بودید، امروز خود را صاحب نظام و اثرگذارتر از خون شهدا می‌پندارید!

سرکار عفت‌خانم! من به عنوان مادر دو شهید، دو جانباز، عمه و خاله شهید هرچه داشتم برای انقلاب و امام (ره) هدیه کردم. آن روز که هاشمی رفسنجانی را یار امام (ره) می‌شناختیم من، همسر و فرزندانم برای حمایت از همسرت چه شعارهایی که سر ندادیم و برای آنکه همسرت با خیالی آسوده‌تر بر صندلی ریاست تکیه بزند در خیابان‌های همین تهران چه کتک‌ها که نخوردیم.

وقتی تو با همسر و عزیز دردانه‌هایت کنار سد تفریح می‌کردید من که فرزندانم را به جبهه فرستاده بودم با دیگر مادران شهدا و ایثارگران برای رزمندگان شال و کلاه می‌بافتیم. ولی امروز دیگر دیروز نیست.

وقتی دیدم همسرت به جای ترویج حجاب برتر به حداقل دفاع از حجاب بسنده کرد و دخترت برای رفتن به مجلس از حیای دخترِ ایرانی مسلمان خرج کرد؛ بعد هم روز عاشورا همراه با فتنه‌گران به کف خیابان آمد تا به قول خودش ساندویچ بخورد! و پسرت هم که در آشوب‌گری‌های فتنه 88، جرایم امنیتی و فسادهای اقتصادی کم نگذاشت و کاری کرد که به قول خودتان بسیاری توصیه کردند در کشور کفر و زیر علم روباه پیر بماند ولی به ایران نیاید، یقین کردم باید در مقابل هاشمی ایستاد. راستی نگفتی پسرت از باب قانون‌گرایی به کشور بازگشت یا از ترس پلیس بین‌المللی!

در عجبم که چرا امروز به خاطر پسرت مانند سال 88 مردم را به خیابان‌ها فرا نخواندی و برای فتنه‌گری نگفتی «مردم به خیابان‌ها بریزند»‌. دیروز ما خانواده شهدا با شما در یک جبهه بودیم و خیال می‌کردیم که در یک جبهه هستیم ولی بعد از پیروزی انقلاب و 8 سال دفاع مقدس این شما بودید که اثر و ارزش خون شهدا را فراموش کردید و تصور کردید باید با کدخدا کنار آمد و غنیمت‌ها را تقسیم کرد!

خیال کردید چون همسر شما جزء مسئولین بوده امروز باید تافته جدا بافته باشید و کسی به شما در غارت بیت‌المال کاری نداشته باشد؛ تا جایی که 30 سکه طلا پول خُرد پسر زندانیتان باشد و همسرت برای ظاهرسازی و فریب افکار عمومی هم که شده از مشکلات اقتصادی مردم بگوید، بدون آنکه مشکلات مردم را درک کرده باشد. مشکلاتی که ریشه در دولت سازندگی دارد.

سرکار عفت‌خانم! بدان سهم من و بسیاری از مادران شهدا از انقلاب آن هم بعد از 17 سال انتظار، یک پلاک و مشتی استخوان بود که به آن افتخار می‌کنم و آن را کنار باقی شهیدانم دفن کردم ولی عکس آن را برایت می‌فرستم تا فراموش نکنی این انقلاب نه مال خانواده تو و نه هیچکس دیگری است.

پیکر پاک شهید منوچهر مقدمی که پس از 17 سال انتظار به آغوش خانواده‌اش بازگشت

 

تا خانواده شهدا و نسل شهدا هستند هرگز اجازه سهم‌خواهی به هیچ مستکبری از این انقلاب را نخواهند داد. سرکار عفت خانم بدان متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست / گروهی آن، گروهی این پسندند.

زهرا صفائی

مادر شهیدان، منصور و منوچهر مقدمی و مادر دو جانباز به همراه خانواده شهیدان مقدمی.»



منبع:فارس





۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۷
أنارستان



میدان ولیعصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هستم. اذان میگویند. مانده ام سوار اتوبوس شوم و برگردم خوابگاه نمازم را بخوانم یا درجا شیطان رجیم را به زمین بدوزم و یک نماز باحال اول وقت بزنم؟!

با نفسم مبارزه میکنم و سر خر* را میگردانم سمت مسجد.

یک طبقه پایین میروم که وضوبگیرم. دیشب دستم را یک کوچولو بریده بودم، در حد یک خراش ساده. چسب زخم را باز کردم که وضو بگیرم، به قدر اپسیلنی خون آمد. با دستمال نگهش داشتم و بعد از دقایقی باز هم اپسیلنی، هر کاری کردم این اپسیلن ادامه داشت.و چسب زخم دیگری برای جبیره نداشتم.

نگاهی به خودم انداختم تووی آینه ی دستشویی بیرون آمدم به قصد ایستگاه اتوبوس.


--------------------------------------------------------------


+خدایا ممنونم از تو که در کل مواقعی که آدم نیستیم که هچ!

در آن مواقعی هم که فکر میکنیم آدمیم به نحوی حالیمون میکنی که آدم نیستیم...

+فرشته ی روی شونه ی راست میفرمایند: تو اگه خعلی آدم بودی میومدی بیرون و یه چسب زخم میخریدی و برمیگشتی.


* خر همان نفس است.





۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۹
أنارستان



توبه

الزاما

ضرورت گناه را

ثابت می کند!


einlam.blog.ir



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۳۱
أنارستان


خیلی افتضاح است که درست چند ماه مانده به پشت سر گذاشتن ربع قرن از زندگی این سوال را از خودم بپرسم.

نمیدانم شاید قبل تر ها هم این سوال را پرسیده ام و چون هیچ وقت به جوابی نرسیده ام به فراموشی سپردمش!!

خیلی دلم میخواهد یک روز از دید یک آدم غیر بیایم و این وبلاگ را بخوانم و مانند تمام تصوراتم از نویسندگان وبلاگ ها بگویم: ها! نویسنده ی این وبلاگ باید اینطور آدمی باشد! ..

بعدش بفهمم ، ای داد! اینکه وبلاگ خودم بود..

کلاس پنجم که بودم از معلممان یک دفترچه خاطرات هدیه گرفتم و کلی از نوجوانی ام را توویش نوشتم. سال سوم راهنمایی در یک بعدازظهر طوفانی فهمیدم مادرم آن را خوانده، اصلا" به رویش نیاوردم و این شاید بزرگترین فداکاری من بود :-)

مدتها از نوشتن متنفر بودم و دستم بهش نمیرفت، سوم دبیرستان دفتر دیگری را بر سر کار آوردم و اینبار خاطرات را مینوشتم به زبان رمز با خیالی آسوده با نامهایی مستعار از قبیل: چاوی، ستاره، طن طن، انانه،فرد...


اما این نوشتن ها هیچ دردی از من دوا نکرد، روز به روز بیشتر در این عالم حیرانی فرو میروم. شاید حقیقت را در جایی عوضی میجویم.


--------------------------------------------------------------------------------------------


کودکی هایم، شنیده بودم که انسان باید اول خودش را بشناسد تا خدا رابشناسد و من بخاطر حس فضولی و کشف خدا میرفتم کتابهای بدن انسان میخواندم تا به "خودشناسی" برسم.

الآن خیلی جلوتر از آن موقع نیستم..



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۰۳
أنارستان



خدایا یک مقدار از این اعتماد به نفس آقایون به ما هم بده که ان شاء الله دنیا رو فتح میکنیم باهاش!

بعد از دهمین باری که اشتباه کرده میگه: فکر نمیکنی این چیزی که داری میگه ممکنه اشتباه باشه؟!!!!!!!!!










۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۴۰
أنارستان


وای خدا! صدای رعد و برق! باز میخواد بارون بزنه... :-)

خداجون متشکرم...اهم اهم...یا به قولی الحمدلله رب العالمین..



۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۰۰
أنارستان


از وقتی بعد از یک خون دادن ساده غش کرد و دقایقی در بیهوشی روی دستم بود، زده به سرم...هر بار که تووی چشمهایش نگاه میکنم فکر میکنم شاید بار آخر باشد. صبحها وقتی مامان بیدارمان میکند مدت ها نگاهش میکنم و گهگاه غلغلکش میدهم و ناسزاهای شیرینش را دشت میکنم.

هر چه میخواهد نه نمیگویم.

یک خون دادن ساده، رفتن به دانشگاه را در آخرین سال تحصیلی برایم به عذابی دردناک مبدل کرده، اگر من بروم و طوریش بشود...

میترسم لوس بار بیایید از پی این همه لی لی به لا لا گذاشتن..

با هم که خیابان میروم دائم سوره ی ناس میخوانم و فوت میکنم سمتش،

یک قرآن جلد چرم کوچک گرفته ام که همیشه با خودش داشته باشد..

هر روز دوبرابر سابق میبوسم و تفی اش میکنم..

بهش گفتم دوست دارم یکی از پسرهایم شبیه تو باشد و اسمش را علی اکبر بگذارم..



چند روز پیش پس از یکی از آن حمله های جانکاه احساسی، ناخودآگاه گفتم: خدایا یکی از بچه هایم قربانی به جای او، نگهش دار برایم..

و دوثانیه بعد از وحشت دعایی که کرده ام به خود لرزیدم..



هنوز هم صدای خودم را میشنوم که تووی اتاقک کوچک خونگیری بیمارستان ضجه میزدم : فدات بشم الهی..بلند شو...




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۱۷
أنارستان


هر بار که به بخش میرفتم میامد و پاپی میشد که کتابش را خوانده ام یا نه.

کتاب "خاطرات همفر" را بهم داده بود.

سعی میکرد هر بار مرتب و نرمال به نظر برسد.

و هر بار میگفتم آقای ... مشغله ام زیاد است، گذاشته ام یک وقت مناسب.

نصف کتاب را خواندم. اما به خاطر مشغله ی زیاد نرسیدم تمامش کنم.

هنوز هم از قیافه ی امیدوار بیمار بخش روان نوجوانان عذاب وجدان دارم و سراغ کتاب نمیروم.


چرت میگفتم، مشغله نبود..حوصله نداشتم، عنانم دست نفسم بود.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۵۶
أنارستان


فهموندن اینکه تو هم میتونی مثل خودش زیر آبی بری به یه آدم "ناتو" مثل اینه که لک لک باشی و بخوای لواشک پهن شده روو سینی رو لیس بزنی...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۴۹
أنارستان