أنارستان

أنارستان

۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

علاقه ی زیادم به سوریه رفتن را نمیدانم بر چه اساس و معیاری بگذارم...قاعدتا" در رنج معمول نمیگنجد...حضور در سوریه صرفا" جسمانی نیست. با این وضع و حالات درونی اگر سوریه هم بروم توفیری به حالم نمیکند. باز هم سوال و بازهم چاه عمیق ناپیداها...اینهمه سوال و حیرت و سرگشتگی...هیچ چیزی...نمیدانم شاید واقعا" سوریه رفتن بعدی از عروج و خود شناسی بدهد ... ولی اگر منم...بماند!

میدانی! همه ی ما یک سوریه درون داریم...یک جایی که باید برویم و مبارزه کنیم...
جایی که تاوان غفلت سربریدن است...
اجالتا" از رفتن به این سوریه واهمه ای دارم ناگفتنی...مثل بلانسبت همان جانور باوفا میترسم از ورود به عرصه ی سوریه ی درون...
آنقدری که روز و شبم را صرف خواندن و نوشتن میکنم، مبادا فکرش از جلوی چشمم عبور کند...
همچون منی در سوریه بیرون هم در میماند..
والسلام








۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۴ ، ۲۳:۱۳
أنارستان


بچه ها حواستون باشه...اشرافی شدن، خیلی شاخ و دم نداره. این روزا واسه تجمل لازم نیست لباس آنچنانی بپوشی.


واسه ماها، واسه من..واسه تو...این روزا میشه وقتی که چفیه انداختم دور گردنم...میشه وقتی که شال عزا انداختم...میشه وقتی که پیکسل عباس و حاج کاظم چسبوندم قد چارقدم...قد کوله ام...میشه وقتی که توو کافه رفتم توو فاز عرفان و بعدشم برای خنثی سازی فاز زدم توو کار آبگوشت...
این روزا، واسه ماها تجمل میشه شلوار خاکی پوشیدن، تسبیح ترکوندن، ریش رو چنان کردن...آبجی خودت میدونی...چادر رو فلان طور سر کردن...

تجمل میشه ادعای خاکی و خاک بازی به هوای توو چش اومدن...
فاز شهید ورداشتن، فرو رفتن در افق و عکسای شهادت طور انداختن...
خوندن کتاب ، کباده ی اطلاعات و تحلیل سیاسی کشیدن...
پز هیأت حاج رضا و حاج عباس و حاج علی رو دادن..
آخه خواهر من....برادر من...سینه زنی ارباب اگر چه فخره اما مایه ی فخر فروشی نیست.
استفاده از تیکه های لاتی، عربی، انگلیسی..ناطور حرف زدن اگرچه باعث مزه ی متنه اما اسباب العلل افتادن از سطور نویسنده هم میشه...
و تکبر در لفاف تکبر و غرور پشت غرور...

خدایا نیار اون روزی که جاهلیت اولی در این مصادیق مارو چپه کنه.


خلاصه اینکه، اینکارا مارو شهیدنمیکنه.. میدونی، فرق ما با شهدا اینه که اونا زندگی میکردن و ما ادای زندگی رو درمیاریم، ادای ظاهر زندگی رو..مثل یه آکتور، هر چقدر هم حرفه ای باشه بازم خودش نیست و یکی دیگه است. خودت باش تا شهید شی...خودت باش..






۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۰۳:۴۸
أنارستان

خواستم دوباره کلی کاغذ پاره سیاه کنم و قلم فرسایی ادیبانه...شما بخونید جاهلانه...اما حوصله ش نیست، حالش نیست.گور بابای کار فرهنگی...



عذر تقصیر به درگاه الهی از این بی ادبی اما.. خدایی، به درگاه نجف قسم...به باب الفرج ...خدا خیلی سخته من دهه شصتی ببینم یه دهه هفتادی شهید شده و من همینجوری موندم...زنده و عاطل و باطل...
لطفا" کسی نگه جبهه داخلی و فلان و بهمان...همشو قبول دارم...ولی سخته...خارج از ظرفیت منه...
با کمال پوزش دارم میترکم...
دارم نابود میشم..
دوستان...یه موقع دیدید ما شدیم همونایی که روز عاشورا توو خونه هاشون داشتن واسه رضای خدا گندم آرد میکردنا....یه موقع دیدید ما شدیم همونایی که موقع دفاع از عمه سادات داشتن کار فرهنگی میکردنا....
میدونم..
قضیه باریک تر از مو...لبه ی شمشیر و سایر موارده...
فقط اینکه خدا...امشب بدجوری منو سوزوندی...
خودت مافات باش...
نوکرت نیستم..نوکرم کن..



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۰۳:۳۶
أنارستان


خیلی وقت ها حال زیارت دست نمیداد، حال ماندن در اسکان..پاهای بی قرار فی امان الله جولان میدادند. به هر نقطه ای که دلشان میخواست میرفتند و مطیعانه من، پیروی میکردم. سبزی فروشیها، مغازه های کوچک، قهوه خانه ها و... با دقتی خارج از وصف تمام ریزه کاریها و جزئیات را میکاویدم.گاهی یک دسته سبزی یا جعبه ای میوه چنان من را به خود مشغول میکرد که درک مکان و زمانم مختل میشد.ناخودآگاه به دنبال یک شئ  نادیدنی میگشتم. در خطوط دیوارها، در زمزمه ی پرندگان، در چین و چروک چهره های آفتاب سوخته...در دود رویایی قهوه خانه های قدیمی.درعراق چیزی متعلق به من گم بود یا من ناتوان از دیدنش..در نجف و کربلا.

دلم میخواست تمام پیرامون آب شود و من ماهی، تا مزه کنم و ادراک آنچه را که لایدرکه الابصار...


و من با تمام خواست و کشش درونی  فهمیدن این حجم نامفهوم، مانند یک عضو بی حس شده تلو تلو میخوردم.


***


 سردم شده است. اینها را که مینویسم دوباره در آن پیچش دود عود و عنبرها، در آن رقص رنگ بر امواج آب فرو میروم. غمی سنگین از ناشناخته ها اعضا و جوارحم را آهسته متراکم میکند...نیمه شب است و من به ستاره فکز میکنم. به غم...به تو...و به هر آنچه از تو سرچشمه میگیرد.
توی نامفهوم، متغیر لایتغیر...
این خطوط و سطر ها از نوشتن پشیمانم میکند. وقتی توان بیان نیست تنها هدر شدن احساس و ناکامی است برجا...
جام شوق ما کوچک است...سر به سر لبریز میشود و گنجایش لغات از آن کمینه تر...
درد...درد

سنگینی مبهم و سرد..
دلم سر گذاشتن بر محراب علی علیه السلام را میخواهد..کویرم، دریاب مرا..





۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۴ ، ۰۳:۴۵
أنارستان