أنارستان

آمار کشته های اخیر هماهنگ با افزایش قیمت طلا بالا میرود. تا اینجای کار ۳۶۰۰۰ تا

دروغ را آنقدر بزرگ کن که یک دهمش باور پذیر باشد..

سال ۹۶ دم دانشگاه امیرکبیر با چندنفر دانشجو بحثمان شده بود، یکیشان گفت آقای رئیسی ۱۷۰۰۰ آدم اعدام کرده به کسی که ۱۷۰۰۰ نفر را از چوبه دارآویخته چرا رای بدهیم؟میفهمی ۱۷۰۰۰ چوبه دار یعنی چی؟

خواستم استدلال و آمار و ارقام بیاورم که این تعداد که میگویی آمار شهدای ترور از بعد از انقلاب است دیدم این قبیل فکت ها بیچاره اند در تعدیل ذهن سودا زده.

بجایش گفتم خیرسرت دانشجوی ریاضیاتی! میفهمی ۱۷ هزارنفر یعنی چندتا؟ کاش حداقل میگفتی تیرباران کرده اند! آخر ۱۷۰۰۰ چوبه دار؟!

رفیق هایش زدند زیر خنده که راست میگوید بابا این چه عددی است...

 

................................

پ.ن:

میترسم اخرش بگویند کسی در ایران زنده نمانده، به قول مرحوم مدرس بابا حداقل آن یکدانه رای که خودم به خودم دادم را بگویید چه شده!

 

پ.ن دوم: گاهی اوقات از این سناریو تکراری از ۷۸ به بعد خسته میشوم

آن پیراهن خونی جعلی دست باطبی در ۷۸ را انگار گذاشته اند روی اسلوموشن دی وی دی خراب خانه مادربزرگ و هی پلی بک میکنند.

 

 

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۴۵
أنارستان

 

امروز مدیر مرکز داشت شیوه برخورد با مددجو و سلب مسئولیت از رای صادره در رابطه با درصد آسیب را آموزش میداد که فرضا اگر رای عادلانه دادید و شکی ندارید دیگر خیلی توضیح ندهید که مورد آسیب و آزار قرار نگیرید.

بعد هم خاطره ی یکی از همکاران را تعریف کرد که مورد ضرب و شتم قرار گرفته.  چرا؟

چون برای یکی از مراجعین سالم نظام پزشکی نقص عضو صادر نکرده بود.

مهاجم با سر و صورت پوشانده وارد اداره شده، ابتدا به چشم خانم دکتر اسپری فلفل میزند، بعد هم زیر ضربات مشت و لگد دمار از روزگار صورتش درمی آورد. دو ماهی طول میکشد که توان برگشت به کار را پیدا کند.

با تعجب و کمی خنده میپرسم: اینقدر سالم بوده که مشت و لگد زده بعد انتظار درج معلولیت داشته؟!

مدیر شانه اش را بالا می اندازد: آدمیزاد است دیگر، معافیت میخواسته...

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۱۳:۰۴
أنارستان

 

جلسه ی قبل بود که یکی از مریض ها سوال تاریخی پرسید. با خودم فکر میکنم چرا الان؟ آیا وقت بهتری نبود برای مطالعه بدون سوگیری و غرض؟

دو دل بین جواب دادن یا ندادن...

فارغ از بیحوصلگی 

فکر واکنش های هیجانی و بدون منطق هم خاطرم رو مکدر میکنه.

احساس مسئولیت میکنم و نمیکنم..

ماحصل تعامل چندساله با بیماران اینه که حتی در امر درمان هم افراد نسبت به حقایق و توصیه های واضح در رابطه با سلامتشون گارد میگیرن چه برسه به مسائلی مثل سیاست و تاریخ!

در نهایت کتاب پیشنهاد میکنم و منتظرم ببینم سوال مورد پرسش اونقدر براش مهم بوده که ذهنش رو درگیر مطالعه کنه یا نه فقط دنبال سوژه بیانی برای گرم شدن چانه و تخلیه استرس میگرده...

 

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۰۴ ، ۱۵:۲۵
أنارستان

 

توی دفتر نشستیم و شرح حال بچه ها را مرور میکنیم، پرستار مرکز بی مقدمه: کاش هیچوقت اینستا رو وصل نکنن!

با تعجب میپرسم چرا؟!

پاسخ میدهد: چون اینستا نباشه ارزش هر کس به اون کار و توانایی هست که داره نه ظاهرسازیهای کاذب.

از یک دخترخانم ۲۲ ساله انتظار چنین نظری نداشتم.

در حال پرکردن پرونده های آبی رنگ ادامه میدهد: آرایشگر یک شینیون انجام میده ۸ میلیون، و ما CPR انجام میدیم چقدر؟!

کنجکاو شدم بدانم نرخ هر  cpr چقدر است، از چهره نحیف و ظریفش خجالت کشیدم بپرسم، مخصوصا اینکه چندباری به علت فشارهای جسمی-روانی ناشی از سختی کار به خودم مراجعه کرده بود.

چند ثانیه ایی دوربین و وضعیت بچه های توی سالن را چک میکند، اندکی خطاب به من و بیشتر خطاب به خودش میگوید: واقعا ارزش cpr  بیشتره یا شینیون؟

 

 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۰۰
أنارستان

 

 

به باغ، تازه کن آیینِ دینِ زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتشِ نمرود

 

بخواه جامِ صَبوحی به یادِ آصفِ عهد

وزیرِ مُلکِ سلیمان، عمادِ دین، محمود

 

بُوَد که مجلس حافظ به یمن تربیتش

هر آنچه می‌طلبد جمله باشدش ... ...

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۰۴ ، ۱۲:۲۸
أنارستان

 

حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیست

باده پیش آر که اسبابِ جهان این همه نیست

 

از دل و جان شرفِ صحبتِ جانان غرض است

غرض این است، وگرنه دل و جان این همه نیست

 

مِنَّتِ سِدره و طوبی ز پیِ سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سروِ روان این، همه نیست

 

دولت آن است که بی خونِ دل آید به کنار

ور نه با سعی و عمل باغِ جَنان این همه نیست

 

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

 

بر لبِ بحرِ فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

 

زاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهار

که ره از صومعه تا دیرِ مغان این همه نیست

 

دردمندیّ‌ِ منِ سوختهٔ زار و نَزار

ظاهرا حاجتِ تقریر و بیان این همه نیست

 

نام حافظ رقمِ نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقمِ سود و زیان این همه نیست

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۰۴ ، ۱۵:۵۱
أنارستان

 

یک نفر آمده بود امروز با پای مصنوعی.

از زیر زانو پایش قطع شده بود. میپرسم چرا قطع شده میگوید خرس خورده! 

جمله ایی بر وزن گربه برده... 

 

- میپرسم چه خرسی؟ خرس کجا بود؟

 

+میگوید  در کوه

 

- خرس به آن کوچکی چطور پا را کنده و با خود برده؟

 

+ کوچک نبود! دو متر قد داشت

 

- با این وضعیت چطور زنده ماندی؟

 

+ یک کیلومتری پای مرا گرفت و با خود در دل کوه کشید، بعد فکر کرد مرده ام رهایم کرد و رفت. شکارچی که از آن حوالی میگذشت پیدایم کرد وگرنه زنده نمیماندم ((جای گاز خرس روی سایر اندام ها را نشان میدهد))

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۰۴ ، ۲۲:۴۳
أنارستان

یکی از سخت ترین کارهای مرکز امید دادن به بچه هاست. برای آدم های معمولی هم امید داشتن سخته چه برسه به کسی که کلکسیونی از مشکلات جسمی و ذهنیه.

مدیر مرکز به بهانه های مختلف برای بچه ها جشن میگیره، جشن بهاره، جشن تابستانه، جشن ویژه ی نابینایان، جشن ویژه ی ناشنوایان.. شاید اگه بودجه ی بیشتری داشت جشن آغاز هفته و پایان هفته رو هم برگزار میکرد!

دوست داره به ترفندهای مختلف غم بچه ها رو کمتر کنه. روز جشن حال همه خوبه، دست میزنن و با موسیقی همخوانی میکنن، جایزه میگیرن و بخاطر دستاوردهای ساده هنری تشویق میشن.

و فردا صبح با چشم گریون به مرکز برمیگردن

چون عصر روز قبل برادر محترم یادش افتاده که عامل ازدواج نکردنش دست معیوب خواهرشه،

یا پدر دق دلی یک روز کاری خسته کننده رو روی جسم نحیف دختر خالی کرده..

یا شاید مادر غصه ی سرافکندگی خودش در فامیل رو بوسیله چند سیلی صورتی با فرزندش به اشتراک گذاشته..

توی مرکز بچه ها خانم الف، خانم ب، دوست عزیزم، خواهر گلم خطاب میشن و در منزل ‌نون خور اضافه، دست و پا چلفتی یا در وضعیت بهتر یک آه کشدارن..

خب داستان امید اینجا ی کم عجیبه. باورش برای خودم هم سخته چه برسه به انتقالش.

گاهی اگه بخوام منصفانه ارزیابی کنم ریشه های امید در خودم هم ظریف و شکننده است، حالا باید درخت درخت تنه تنومند امید رو برای کاهش حجم ناامیدی و افسردگی به بچه ها انتقال بدم..

گاهی پیش میاد در طول یک جلسه بیست دقیقه ایی بیشتر از ده بار ازم میپرسن خانم من دختر باهوشی ام؟ من دختر خوبی ام؟ و باید بیست بار جواب بدی که بله معلومه که باهوشی، معلومه که خوب و خانمی تا شاید چند ارزن از سالها ناسزای خانواده و اطرافیان رو بشوره و با خودش ببره..

 

 

پ.ن: بنظرم توی دنیای آدم های سالم هم وضعیت همینه، فقط اون ها میتونن راحت تر ناکامی ها و ناامیدی ها رو پنهان کنن و در قالب خشم، نفرت، حواسپرتی و .. بروز بدن

 

******

این شرح حال قسمتی از بچه هاست، طبیعتا خانواده های حامی و خوب هم کم نیستن. این زاویه یکی از صد زاویه است.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۰۴ ، ۰۸:۲۹
أنارستان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۴ مهر ۰۴ ، ۲۰:۵۷
أنارستان

یک نفر از شهرستان آمده برای تایید شکستگی دنده های سمت چپ قفسه ی سینه. علت حادثه را میپرسم، میگوید سوختگی...

در حال بررسی وضعیت شکستگی چندبار دیگر از چند و چون حادثه میپرسم هر بار جواب میدهد سوختگی! 

زیر چشمی نگاه میکنم ببینم هوش و حواس درست و حسابی دارد؟!

میپرسم سوختگی و سقوط توام بوده؟ روی پشت بام یا دکل برق گرفتگی داشتی؟

میگوید نه! فقط سوختگی!!

 چطور سوختگی ست که باعث شکستن دنده شده؟

با شرمندگی میخندد و میگوید با بیل خاموشم کردند...

اولش فکر میکنم مسخره میکند، مادر پیرش هم با ناراحتی تایید میکند که بله خانم خدا ازشان نگذرد با بیل خاموشش کردند..

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۰۴ ، ۱۰:۴۷
أنارستان