هر وقت زمان ارزیابی و بازدید افراد با معلولیت های مختلف میشه تقریبا همه چیز رو فراموش میکنم و غرق در مشکلات جسمی و عوارض اون بر زندگی فردی و اجتماعی بیمار میشم. اینطور مواقع زندگی شخصی و داشته های بیشمار خیلی به چشمم میان. داشتن انگشت، اعصاب و عروق سالم و ... چیزهایی که همیشه داریم اما به چشم نمیان برجسته میشن. اما در شرایط دیگه قضیه فرق میکنه. زندگی در اجتماع عادی آدم رو به سمت کیفیت سوق میده دیگه وجود دست مهم نیست، داشتن ماهرترین و قویترین دست مهمه، داشتن کورسوی بینایی برای رفع نیاز مهم نیست، چشم با فلان حالت و رنگ ارزشمنده. پوست فقط پوست نیست ابزار نمایش کماله (!) و یک لیست بی انتها از قیاس های عجیب که حال خوب ما عمیقا به اون وابسته است. برام سواله که آیا انسان میتونه فارغ از این تعلقات زندگی کنه یا بدیهیه که این نوع از دارایی ها متفاوتن و گریزی از این تعلق عمیق نیست.
به زمان مرگ فکر میکنم که دست از همه ی این تعلقات کوتاهه. اون زمان تعلق و اتکای آدم به چیه؟!
یکی از موارد عجیب هفته ی قبل خانمی با سوختگی سراسری بدن بود. پرسیدم با چی سوختی گفت گازوییل. تعجب کردم که ارتباط یک خانم با گازوییل چی میتونه باشه، با خجالت جواب داد: شوهرم اعتیاد داشت خودمو سوزوندم. پرسیدم بچه نداری؟ گفت ۳ تا دارم.