أنارستان

أنارستان

و اما سفر...

پنجشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۱ ق.ظ



 خیلی سفر خوبی بود. هزینه رفت و برگشت را هم تسویه میکنند.!! دم آمدن هم سه بسته سوغات اصفهان تقدیممان نمودند.

ما هم تا خرخره خوردیم و تا فیهاخالدونمان لذت بردیم و اصلا" فکرمان نبود که ماهانه ی معلولین تحت پوشش بهزیستی 50 هزارتومان است و خیلی هاشان نان خالی در خانه شان نیست و شام یک شب ما اقلا" 200 تومان آب خورد، نفری!

                                                                                      *

سر میز شام حین گوش دادن به موسیقی زنده و محو زیر و بم های حنجره پسرک خوش قد و قامت خواننده و تمجیدهایش از مسئولین کشوری و استانی بهزیستی، به اطراف نگاه کرده و چهره ی همکارانم از سایر استان ها را سی تی اسکن وار کاویدم.
کنار دست چپمان چنگال سالاد و غذا بود و دست راست قاشق غذاخوری، قاشق سوپ خوری و کارد غذا خوری، متعجب بودم که دسر را با چه میل کنم که طعم ویژه پاناکوتا با مزه ی غذا در هم نیامیزد. اکثر همکاران که با این قواعد آشنا نبودند و با همان یکدانه قاشق غذا خوری ته سوپ ، کشک بادمجان و 20 نوع سالاد و لبو و زیتون را یک کله درآوردند، اما من حواسم بود که رسوم غذا خوری فرنگی را مو به مو اجرا کنم مبادا مشمول پوزخند پیشخدمت های رستوران شوم و اصلا"  به خاطرم نیامد که فرضا" خانواده ستایش اشک و خون را با یک قاشق میخورند و فرصت تعویض چنگال غذا و چنگال سالاد را ندارند. پیشخدمت آمد و ظرف تقریبا" دست نخورده ام را توی سطل زباله خالی کرد، نگاه تحسین آمیزی به نحوه ی استفاده از قاشق و چنگال ها انداخت و اندک تعظیمی که نشانگر حرفه ایی بودنش در کار گارسونی بود، ظرف غذا هم متقابلا" به سطل زباله کرنش کرد و من هم برای ادای احترام پشت چشمی نازک و اندکی سرم را خم کردم.

همه آنگونه که شایسته بود شکم هایمان را پر کردیم همکار بغل دستی ام از غذای فوق العاده، من از اصول آداب معاشرت و پیش خدمت هم از کلاس برخورد با مشتری. سطل زباله هم طبق قواعد شکمش را از سبک غذا خوری فرنگی پر کرد و اسم اسراف و دورریز هزینه شد چشم و دل سیری.

همه لبخند به لب داشتند و از اینکه زحماتشان اینگونه پاسخ داده شده بود مست و خرامان روانه بسترهای نرم خواب شدند، بندگانی بودیم که پروردگارمان در بهشت شهوت به خوبی پذیرایمان شده بود اشک شوق خدمت رسانی به دیده داشتیم و معده ای پینه برداشته از سجدگاه همت و کار!

شب کابوس به سراغم آمد، خواب دیدم چهل دزد بغداد بودیم برای خود جامه دوختیم از انبان های غذایی که پشت درب خانه ی ستایش چیده شده بود و ماسک به صورت زدیم و به شیوه ی بالماسکه های غربی رقصیدیم و نرد عشق به وسوسه هایمان باختیم.
من لباس بیخیالی و تکبر بر تن داشتم و ماسک شرافت بر چهره، بقیه را نمیدانم! نتوانستم از پشت ماسک ها چهره ها را تشخیص دهم.
صبحگاهان که برای ادای فریضه برخاستم صدقه ایی برای دفع بلا کنار گذاشته اذکاری به فضای اطرافم فوت کردم که این خیالات شیطانی و اوهام شبانه رخت سفر بربندد. هنگام صبحانه به لطف ان فوت ها چیزی از کابوس دیشب به یادم نمانده بود باید بارم را برای یک روز سرشار از خدمت دیگر میبستم!!



                                                                                                                                                                                  گزارش یک واقعیت با اندکی دخل و تصرف.


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۲۳
أنارستان

نظرات  (۱)

چه واقعیت تلخی.
و چقدر این تخلی رو زیبا بیان کردید.
پاسخ:
تلخی زیبا!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی