أنارستان

أنارستان

روشنی خواب

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۳۹ ب.ظ


دیشب خوابم نبرد.

 

بعد از کلی کتاب خواندن، ساعت 2 توی تخت فرو رفتم و تلاشی بیهوده برای خوابیدن..

قرار بود صبح بیدار شوم و روزه بگیرم..

دقیقا" ساعت چهار خوابیدم و پنج بیدار شدم بدون سحری خوردن،

نمازم را که خواندم باز هم خوابم نبرد..

ناله میکردم و گله و فکرهای ناجور به سرم می آمد..


از تخت پایین آمدم و روی زمین سرد، پای سجاده به خود پیچیدم،

نمیدانم که چه شد و چشمانم به هم آمد، برای اولین بار خوابت را دیدم... دیدم که......

با لبخندی از خواب پریدم، تنم از سرما کف اتاق رعشه گرفته بود . چند بار خواب را مرور کردم تا از خاطرم نرود،

بعدش رو کردم به خدا و گفتم

 چرا در آن لحظاتی که انسان آماده مرگ است جانش را نمیگیری؟

میبینی که دیگر دوست ندارم زیاد با تو صحبت کنم، میبینی که تنهای تنها شده ام...

دوباره میخواهی مصیبت های چهار سال قبل تکرار شود؟

بس نبود؟

خب ثابت کرده ام که امتحان دادنم افتضاح است، پس چراااااااااا؟




موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۰۳
أنارستان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی