أنارستان

أنارستان

سرد است شب های تابستان، سرد!

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۶ ب.ظ

 


اینکه صدای تو دائما" در گوشم میگوید برگرد و من خود را به نشنیدن میزنم را به عمد نگیر، به جرم نگیر....

مدت هاست که با زره بر سجاد مینشینم. مدتهاست که نمازها را نجویده میبلعم...

رمضان شده و انگار چادرم را روی صورت کشیده ام که نگاهم نکنی...که نگاهت نکنم.....

دیگر نمیتوانم با سوز دعا بخوانم..

میترسم، خیلی میترسم..

به اندازه ی وحشت گریه های شبانه و بغض های در تاریکی...

مترسم دوباره دلم را به رویت بگشایم و بگویم این قلب من و دستان تو،  و خنجر بزنی....

نه اینکه تحمل خنجر نداشتم، نه! میدانی که داشتم اما

گمانم این بود بعد از هر خنجر دست رحمتی هم هست


حالا یا من چشم دیدن رحمت را نداشتم

یا تو مرا لایق ندیدی...


اما بدجور ترسیده ام...ببخش که این حایل میان خودم و خودت را برنمیدارم...ببخش

.

.

گفته بودی ریحانه باش،

قبول کردم...

اما ریحانه بودن را با این دردها هم سنگ نمیبینم،

خیلی زودتر از اینها باید مرا پیش خودت میبردی....





موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۰۶
أنارستان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی